السيد جعفر السجادي

153

فرهنگ اصطلاحات فلسفى ملا صدرا ( فارسى )

تأويل و توجيه كنيم به اين‌كه لفظ رفع مذكور در تعريف نقيض ، اعم است از رفع و مرفوع به رفع ( بدين معنى كه بگوييم نقيض هر شىء رفع او است . خواه رفع ، به معنى رافع و اسم فاعل باشد و يا رفع به معنى مرفوع و اسم مفعول باشد . زيرا مصدر هم به معنى اسم فاعل و هم به معنى اسم مفعول استعمال مىشود ؛ و رفع به معنى رافع را به قضيه سالبه اختصاص دهيم و رفع به معنى مرفوع را به قضيهء موجبه نسبت دهيم ) . دوم از اقسام تقابل ، تقابل متضايفين است و متضايفين عبارتند از دو امر وجودى ( يعنى دو امر ثبوتى ) كه هر يكى با ديگرى تعقل و تصور گردد ( بدين معنى كه تصور هر يك مستلزم تصور ديگرى و توأم با تصور ديگرى باشد ) مانند علت و معلول ( و حكما نسبت ما بين اين دو امر را اضافه گويند و طرفين اضافه را مضاف نامند ) و مضاف حقيقى ، اضافه است نه محمول عليه ( يعنى ذات موصوف به اضافه مانند ذات علت كه آن را در اصطلاح مضاف مشهور نامند ) و نه آن‌كه مركب است از ذات و اضافه ( مانند ذات متصف و صفت عليت ) كه آن را مضاف مشهورى گويند و هم‌چنين است حكم در مورد هر مشتقى ( مانند ابيض زيرا ابيض حقيقى نفس بياض است و ذات جسم سفيد بدون صفت سفيدى ، ابيض مشهور و جسم با صفت سفيدى ، ابيض مشهورى است ) . « 1 » سوم از اقسام تقابل ، تضاد است كه نسبتى است ما بين متضادين ) و متضادان دو امر وجودى و ثبوتىاند كه هر دو موضوع واحد ( و در آن واحد ) جمع نشوند و ما بين هر دو امر ، غايت بعد و مخالفت باشد . همان‌طور كه در اصطلاح حكماى الهى تفسير شده ، و يا دو امرى هستند كه بر موضوع واحدى تعاقب كنند ( يعنى هر يكى در تعاقب ديگرى و بعد از زوال آن ، در موضوع واحد قرار گيرند ) بدون اين‌كه اجتماع هر دو در موضوع واحد ممكن باشد . همان‌طور كه در اصطلاح علماى منطق تفسير شده ( مانند سواد و بياض ) . جماعتى از علما به جاى موضوع ، لفظ محل را اختيار كرده‌اند و بنابر اين ما بين صور عناصر ( كه به علت جوهريت آن‌ها عارض بر موضوع نشوند ، بلكه در محل جوهرى ديگرى حلول مىكنند ) ، قايل به تضاد شده‌اند ( زيرا محل ، اعم از موضوع است و مىتوان آن را هم محل اعراض و هم محل جواهر فرض نمود . بر خلاف موضوع كه محل مختص به اعراض است ) و به زودى حق و صحت و يا بطلان اين مسأله را خواهى دانست . چهارم از اقسام تقابل ، تقابل عدم و ملكه است . ملكه به طورى كه در نزد جمهور مشهور است عبارت است از قدرت چيزى بر انجام امرى كه از شأن او و در خور او است كه در هر وقتى كه بخواهد آن را انجام دهد . مانند قدرت انسان و يا حيوان بر ديدن اشيا و عدم عبارت است از انتفاى اين قدرت از انسان و يا حيوان با بطلان استعداد و صلاحيت داشتن آن در زمانى كه از شأن آن چيز اين است كه در اين وقت و زمان در وى وجود داشته باشد . مانند نابينايى ( در انسان و يا حيوان در زمانى كه بايد بينا باشد ) نه مانند حجر ( و يا هر جسم جامدى كه فاقد استعداد و صلاحيت داشتن حس بينايى و قدرت بر آن است ) و نه مانند جر و ( يعنى نابينايى در بچهء شير و يا سگ ) قبل از باز شدن

--> ( 1 ) ترجمه شواهد الربوبيه ، صص 102 - 103 .